کد خبر : ۱۱۶۴۱۹
۰۹:۵۵

۱۴۰۵/۰۶/۰۹
امینی:

آمریکا در جنگ با ایران درگیر بن‌بست راهبردی شد

.

یک تحلیلگر مسائل سیاسی با بیان اینکه از ادراک جهان درباره آمریکا به‌عنوان قدرت برتر، «اعتبارزدایی» شده است، گفت: آمریکا در تقابل با ایران دچار بن‌بست راهبردی شده است به طوری که نمی‌تواند برای رسیدن به اهدافش بجنگد و وضعیتش هم به گونه‌ای نیست که بتواند جنگ را تمام کند.

«پرویز امینی»، اظهارات خود را در چهارچوب تئوریک و دوگانه محاسبه پذیری و محاسبه ناپذیری صورت بندی کرده است.

آنچه در ادامه می‌آید مشروح این گفت‌و‌گو است.

روند جنگ و تفاهم بین ایران و آمریکا را تاکنون چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در ابتدا مایلم از بعد نظری وارد بحث شوم که ناظر به واقعیت‌های عملی در ساختار سیاسی و اجتماعی ما است. میان نخبگان سیاسی و اجتماعی جامعه ایران دو رویکرد نسبت به نظام بین‌الملل وجود دارد که من آن رویکرد‌ها را با اسامی خنثی نام‌گذاری می‌کنم و سپس به توضیح آنها می‌پردازم. یک رویکرد، «محاسبه‌پذیر» و رویکرد دیگر «محاسبه‌ناپذیر» نام دارد؛ هرکدام از این رویکرد‌ها به شکل کلان یک دلالتی دارند و وقتی در زمان جنگ بویژه جنگ فعلی قرار می‌گیرند، یک دلالت ویژه و مضاعف دیگر هم پیدا می‌کنند.

نکته بر سر این است که وقتی کشوری - مخصوصاً با گسترشی که در ارتباطات بین دولت‌ها و ملت‌ها در عصر جهانی‌شدن به وجود آمده است - در تعامل با مناسبات بین‌المللی قرار می‌گیرد، خواسته یا ناخواسته در وضعیتی است که «ساختار نظام بین‌الملل»، بر رویکرد‌ها و کارکرد‌ها در جامعه سیاسی آن کشور مؤثر است.

میدان عمل و کنش کشور‌ها بر اساس توزیع قدرت در نظام بین‌الملل تعیین می‌شود

نظام بین‌الملل را بر اساس معیاری به نام «توزیع قدرت» صورت‌بندی می‌کنند. مولفه‌های دیگری نیز در این صورت‌بندی دخیل هستند، اما نگاه غالب می‌گوید هر نظام بین‌المللی، بر اساس نوع توزیع قدرت، واجد ترتیباتی می‌شود که آن ترتیبات، وجوه «ساختاری» دارد؛ یعنی ساختاری دارد که سازمان عمل، کنش و تصمیم کشور‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد یا در آن مداخله می‌کند و کشور‌ها قطع‌نظر از آن، نمی‌توانند میدان عمل و کنش خود را انتخاب کنند.

نظام بین‌الملل ممکن است برای کشور‌ها امکان‌هایی فراهم کند یا محدودیت‌هایی بسازد. به عنوان مثال اگر نظام بین‌الملل واجد دو قدرت بزرگ یا دو ابرقدرت باشد و بعد بلوک‌بندی در جهان شکل بگیرد، مانند بلوک شرق و غرب - همان تجربه‌ای که پیش از فروپاشی شوروی داشتیم - آنگاه فشار ساختاری برای کشور‌ها ایجاد می‌شود.

ممکن است بعضی کشور‌ها تحت تأثیر بلوک شرق قرار بگیرند؛ یعنی به آن بلوک بروند و از امکان‌های آن استفاده کنند و محدودیت‌های قرار گرفتن در آن بلوک را هم می‌پذیرند یا به بلوک غرب می‌روند و تحت تاثیر امکانات و محدودیت‌های آن قرار می‌گیرند. البته گروه سومی از کشور‌ها نیز وجود دارند که به «استقلال» اهمیت می‌دهند و تحت عنوان کشور‌های «عدم تعهد» صورت‌بندی می‌شوند.

پرسش‌های حائز اهمیت این است که «حقوق ما چیست» و «چه چیزی را حق و امکان‌های خود می‌دانیم؟» و «اساسا چه خواسته‌ها و اهدافی باید داشته باشیم؟» این حقوق و امکانات را باید در ملاحظه با آن ترتیبات نهادی ساختار نظام بین‌الملل تعریف کنیم و نباید مستقل از آن بگوییم چه حقوق و خواسته‌هایی داریم.

بر اساس نظام توزیع قدرت، بعد از فروپاشی شوروی با قدرت برتری به نام آمریکا مواجه می‌شویم که منافع و خواسته‌هایی را برای خود تعریف کرده و چشم‌انداز‌هایی در نظر گرفته است که اگر سایر کشور‌ها بخواهند از آن تخطی کنند یا در چالش با آن منافع قرار گیرند، امکان‌های خود را اعم از تحریم اقتصادی، حمله نظامی، فشار سیاسی، رسانه‌ای، استفاده از مخالفان داخلی در آن جامعه و ... را به کار می‌گیرد تا آن چالش را به نفع خود خاتمه دهد.

در این شرایط رویکرد محاسبه‌پذیر و یا محاسبه‌ناپذیر چگونه عمل می‌کند؟

امینی: گرایش محاسبه‌پذیر معتقد است که حقوق، امکان‌ها و توانایی‌های ما باید در محدوده‌ای قرار بگیرد که در تنش با طرف مقابل، یعنی آن قدرت برتری که وجه ساختاری در نظام بین‌الملل دارد، قرار نگیرد. اما رویکرد «محاسبه‌ناپذیر» معتقد است باید به طور مستقل حقوق خود را تعریف کنیم، امکان‌هایی که داریم، اهداف و مقاصد کشور را مشخص کرده و به سمت آن حرکت کنیم. اگر این رویه منجر به تنش با آن قدرت برتر یا الزامات ساختاری نظام بین‌الملل شد، باید در برابر تنش بایستیم، نه اینکه از حقوق و خواسته‌ها صرف‌نظر کنیم؛ بنابراین اراده ما باید معطوف به این باشد که حقوقمان را استیفا کنیم.

وجوه آرمانی ما در الزامات وضعیت ساختاری نظام بین‌الملل محدود می‌شود

در این رویکرد‌ها مرز بین واقع‌گرایی و آرمان‌گرایی چگونه ترسیم می‌شود؟

در واقع وجوه آرمانی ما در الزاماتی که وضعیت ساختاری نظام بین‌الملل تحمیل می‌کند، محدود خواهد شد. نمی‌توانیم خطوط بالاتر از امکان‌هایی که برای ما وجود دارد را فراهم کنیم. با این وجود در رویکرد محاسبه‌پذیر ۳ سطح از هم قابل تفکیک است؛ در سطح نخست، باید خواسته‌ها، اهداف، کنش‌های سیاسی، تصمیم‌گیری‌ها و اولویت‌ها را در همگرایی با قدرت برتر قرار دهیم و ببینیم آن قدرت چه خواسته‌ها و اهدافی دارد، ما هم همان‌ها را تعقیب کنیم، به عنوان مثال ببینیم آن قدرت برتر درباره مسئله‌ای مانند اسرائیل چه موضعی دارد، ما نیز همان موضع را بگیریم یا در برابر مخالفان خود مانند روسیه، چه عملکردی دارد و ما نیز از همان کنش‌ها تبعیت کنیم. کشوری مانند امارات در این دسته قرار دارد یعنی محاسبه‌پذیر از جنس همگرایی.

سطح دوم گرایش محاسبه‌پذیر بر این اعتقاد است که سیاست‌ها و اهداف را به گونه‌ای باید انتخاب کنیم که اگر چه همگرا نباشیم، اما در تعارض با قدرت برتر هم قرار نگیریم. مثلاً ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم، وقتی می‌خواهد به سمت امکان‌های اقتصادی برود، این امکان‌ها و منافع در تعارض با خواست قدرت‌های برتر آن زمان نیست؛ بنابراین اجازه پیشرفت می‌گیرد.

اما گرایش سوم در رویکرد محاسبه‌پذیر هرچند با قدرت برتر تعارض پیدا می‌کند، اما این تعارض تحمل‌پذیر است؛ و قدرت برتر، حاضر است این تعارض را بپذیرد. مثلاً اختلافی که اکنون بین ترکیه اردوغان و آمریکا درباره نتانیاهو وجود دارد از این دست است. هر چند تعارض وجود دارد، اما قدرت برتر، این حد از تعارض را تحمل‌پذیر می‌داند؛ بنابراین سه گرایش خطوط رویکرد محاسبه پذیر را تشکیل می‌دهند و از این سطح نیز فراتر نمی‌روند.

در رویکرد محاسبه‌پذیر، دیپلماسی و روابط خارجی اهمیت زیادی پیدا می‌کند، زیرا از طریق روابط خارجی می‌توانید امکان حل‌وفصل منازعات را با قدرت برتر پیدا کنید و نهادی مانند وزارت خارجه در آن مهم می‌شود. در واقع این رویکرد به ما می‌گوید باید بر اساس الزامات ساختار قدرت عمل کنیم، اما تمرکز رویکرد محاسبه‌ناپذیر روی افزایش قدرت داخلی است. چون تنش را پذیرفته‌ایم پس باید از خواسته‌هایمان عقب‌نشینی نکرده و حقوقمان را پیگیری کنیم و، چون این تنش ناگزیر است، باید امکانات عبور از تنش یا مواجهه با آن را در اختیار داشته باشیم.

مذاکراتی که منجر به تفاهم‌نامه اسلام‌آباد شد، بر اساس رویکرد محاسبه‌پذیر بود

مذاکرات پیش از جنگ‌های ۱۲ و ۴۰ روزه و مذاکراتی که منجر به تفاهم‌نامه اسلام‌آباد شد، با رویکرد محاسبه‌پذیر توجیه می‌شود و منطق مخالفان این رویکرد نیز محاسبه‌ناپذیری است که می‌گویند، اگر حقوقی داریم، نباید آن حقوق را از طریق مذاکره و گفت‌و‌گو و تعامل با قدرت برتر محیط جهان تنظیم کنیم.

رویکرد محاسبه‌پذیر از این تفاهم‌نامه به عنوان یک امر مطلوب دفاع می‌کردـ هر چند رویکرد مذکور در اقدام و عمل، یک جایی با هم همراهی می‌کنند، اما منطق آنها متفاوت است؛ بنابراین یا باید این منطق را قبول کنید یا آن منطق را و هیچ‌گاه به تفاهم یا توافق بین این دو تا دیدگاه دست پیدا نمی‌کنید، زیرا مشکل، اقدام و تصمیم خارجی نیست بلکه مشکل منطق پشت صحنه است.

اکنون که کشور از سوی نیرو‌های نظامی خارجی تهدید می‌شود و باید یک انسجام ملی پیش بیاید، امکان همگرایی میان این دو رویکرد نیست؟

آنها نمی‌توانند از منطق خود صرف‌نظر کنند، اما باید در اقدام‌های عملی انعطاف نشان دهند؛ مثلا درباره تفاهم‌نامه اسلام‌آباد - در اقدام عملی - شورای عالی امنیت ملی که تصمیم‌گیر نهاد اجماعی عالی در این حوزه است و یک راه‌حل گذاشته و اعلام کرده است اگر سه چهارم اعضا راه‌حلی را بپذیرند، تصویب می‌شود، در واقع منطق تغییر نکرده است بلکه یک چاره‌جویی‌های کاربردی برای حل‌وفصل مسائل ایجاد شده است.

ارزیابی شما از مفهوم «پیروزی» در جنگ چیست؟

جنگ بر اساس اهدافی شکل می‌گیرد و مادام که طرف مهاجم به اهدافش نرسد، پیروز نیست و طرفی که مقاومت کرده است و مهاجم را در اهدافش ناکام گذاشته، طرف پیروز جنگ محسوب می‌شود. یکی از دلالت‌های رویکرد‌های محاسبه‌پذیر و محاسبه‌ناپذیر در جنگ دیده می‌شود یعنی یک دلالت ویژه هم غیر از آن دلالت عمومی دارد.

وقتی جنگی، جنگ وجودی است؛ یعنی قرار است منجر به انهدام موجودیت یک سیستم سیاسی شود، آن‌وقت مفهوم محاسبه‌پذیر و محاسبه‌ناپذیر یک دلالت ویژه هم پیدا می‌کند. در رویکرد محاسبه‌پذیر افراد متناسب با هزینه و فایده وارد جنگ می‌شوند، اما رویکرد محاسبه‌ناپذیر، چون جنگ را موجودیتی می‌فهمد، اقدامات خود را به صورتی تعریف می‌کند که طرف مهاجم را از تهدید یا اعمال تهدید پشیمان کند.

مذاکرات اسلام‌آباد نقطه شکست آمریکا است، چون با درخواست ترامپ انجام شد

در جنگ رمضان شاهد دو اقدام محاسبه‌ناپذیر یعنی زدن پایگاه‌های آمریکا در منطقه و کنترل تنگه هرمز بودیم. این دو اقدام در محاسبات طرف مهاجم هم دیده نمی‌شد و باعث شد تا روند جنگ را به نفع خودمان تغییر بدهیم بنابراین آتش‌بس از طرف مقابل خواسته شد. در واقع مذاکرات اسلام‌آباد را چه بپسندیم چه نپسندیم - نظر منطق محاسبه‌پذیر درباره آن مثبت است و نظر منطق محاسبه‌ناپذیر منفی است - نقطه شکست طرف مقابل است، چون با درخواست ترامپ انجام شد.

در تفاهم‌نامه به عنوان متن، باید دو امر از هم تفکیک شود؛ که یکی از آنها معنایی است که متن دارد و دیگری کاربردی است که این متن دارد. از لحاظ معنا، تفاهم‌نامه به معنای سند شکست آمریکا در جنگ است، اما از لحاظ کاربردی آنها قرار نیست به این تفاهم‌نامه عمل کنند. یعنی ممکن است این سند عملی نشود.

آمریکا تفاهم‌نامه را نوشته بود تا ایران را در چارچوب یک موقعیت محاسبه‌پذیر قرار دهد و هزینه - فایده کند و ترامپ راهی پیدا کند که اهرم تنگه هرمز را از دست ایران خارج کند و ایران هم به خاطر منافعی که در این تفاهم‌نامه ذکر شده است مانند برداشتن محاصره دریایی، لغو تحریم‌های اولیه و ثانویه و سرمایه‌گذاری کلان آن را پذیرفت.

دستگاه و افرادی که در این زمینه تصمیم می‌گیرند، در چارچوب منطق محاسبه‌ناپذیر عمل می‌کنند یا محاسبه‌پذیر؟

در واقع بخش‌هایی از جنگ بر اساس منطق محاسبه‌ناپذیری و بخش‌های دیگر بر اساس منطق محاسبه‌پذیری پیش می‌رود. تفاهم‌نامه و مذاکرات اسلام‌آباد ذیل منطق محاسبه‌پذیر، در چارچوبی قرار دارد و بخش‌های دیگر مانند زدن پایگاه‌های آمریکا در منطقه یا کنترل تنگه هرمز ذیل منطق محاسبه‌ناپذیر تعریف می‌شود.

بنابراین این دو رویکرد توانستند در جنگ اخیر ذیل یک سازوکار موازنه‌ساز برای رویایی با طرف مقابل عمل کنند؟

بله می‌توان گفت اینگونه است، زیرا این دو رویکرد، الگو‌های ایده‌آل هستند. اما وقتی روی زمین قرار بگیرند برخی خصلت‌های گرایش مقابل را می‌توانند در خودشان نگه دارند و حفظ کنند. به عنوان مثال رویکرد محاسبه‌ناپذیر ممکن است بگوید من ۳۰ درصد می‌توانم منطق محاسبه‌پذیر را بپذیرم و انعطاف نشان می‌دهم ولی ۷۰ درصد باید اراده و حقوق ما حاکم باشد.

باید در میدان عمل بین دو منطق محاسبه‌پذیر و محاسبه‌ناپذیر سازگاری ایجاد کنیم

جریان محاسبه‌پذیر نیز ممکن است به عنوان مثال بگوید من ۷۰ درصد محاسبه‌پذیر هستم، اما اگر قدرت برتر جهانی خواست در ترتیبات داخلی و درونی کشور من مداخله کند، آنجا دیگر محاسبه‌ناپذیر خواهم شد و به نوعی خط قرمز بگذارد. در وضعیتی که اکنون داریم، باید بتوانیم بین این دو منطق در کاربست و میدان عمل سازگاری ایجاد کنیم. البته منطق آنها را نمی‌توانیم در هم ادغام کنیم، چون ادغام‌ناپذیر و مقایسه‌ناپذیر است.

تا چه حد به این مسئله نزدیک شدیم؟

وقتی سراغ تفاهم‌نامه رفتیم، آن رویکرد محاسبه‌ناپذیر با منطق محاسبه‌پذیر همراهی کرد، زیرا نظرش این نبود ولی در کاربست عملی، با رای آنها همراهی کرد.

اهداف دو جنگ اخیر تسلیم و تجزیه ایران بود

دشمن در جنگ ۱۲ و ۴۰ روزه، در پی دو هدف بود یک؛ تسلیم جمهوری اسلامی که به صراحت رئیس‌جمهور آمریکا آن را می‌گفت، دو؛ تغییر نظام و در امتداد آن تجزیه ایران؛ بنابراین دیگر مسائل هسته‌ای و موشکی صرفا به‌عنوان اهداف میانی یا راهبردی قابل طرح بودند، اما نتیجه جنگ چه شد؟ اولا نه تنها اهداف کلان آت‌ها محقق نشد، ثانیا اهداف راهبردی مثل هسته‌ای و موشکی نیز قابل تحقق نیست و ثالثا اهداف جدیدی هم در جنگ برای ما شکل گرفت، زیرا تنگه هرمزی که باز بود، حالا بسته شده است!

آنها تصور می‌کردند بخشی از زنجیره قدرت جمهوری اسلامی را بریده‌اند و این امکان وجود دارد که بتوانند کار را تمام کنند، چون فرض گرفته بودند اولا ایران ضعیف شده است و ثانیا اگر فرصت بدهیم، خودش را بازسازی خواهد کرد بنابراین با قاطعیت عمل کردتد. البته آنها تجربه جنگ عراق و افغانستان را هم داشتند و می‌دانستند وقتی در عراق و افغانستان گیر افتادند ایران نقطه‌ضعف خود را ترمیم کرد پس نباید دوباره فرصت بدهند.

آمریکا درگیر یک بن‌بست راهبردی در جنگ است

با توجه به اینکه اهداف آمریکا مانند تغییر نظام یا تجزیه ایران و همین‌طور مسائل موشکی و هسته‌ای محقق نشد، آینده منازعات را چگونه می‌بینید؟

آمریکا به عنوان عامل تعیین‌کننده در تصمیم جنگ، درگیر یک بن‌بست راهبردی است یعنی اینکه از یک طرف نه می‌تواند بجنگد و اهدافش را به دست آورد و نه وضعیتش به گونه‌ای است که بتواند جنگ را تمام کند. آمریکا به هر حال برای دستیابی به اهدافی جنگ را آغاز کرد، اما نتایج چه شد؟ ترامپ در عللی که باعث شد وارد جنگ شود، نتوانست تغییر اساسی ایجاد کند. درک آنها این بود که ایران ضعیف است، ولی جنگ‌های ۱۲ و ۴۰ روزه نشان داد که آن ادراکی که آمریکا از ایران دارد، صادق نیست.

در این جنگ یک علت دیگر اضافه شد؛ ادراک جهان از آمریکا به‌عنوان قدرت برتر، تضعیف شد و از آن ادراک در نظام بین‌الملل - در شرایطی که یک مناقشه برای رفتن از نظم تک قطبی با برتری آمریکا به یک نظم چندقطبی وجود دارد- «اعتبارزدایی» شد. اگر جنگ همین جا تمام شود و بی‌اعتباری آمریکا تثبیت شود، برای آینده نظم موجود بسیار مضر است.

همچنین تنگه هرمز نیز بسته شده یا در کنترل ایران قرار گرفته است. پس آمریکا نمی‌تواند، کامل بجنگد و اهدافش را محقق کند و نیز نمی‌تواند کامل جنگ را رها کند؛ بنابراین تذبذبی که رئیس‌جمهور آمریکا مشاهده می‌شود یعنی یک جنگ، آتش‌بس و دوباره یک جنگ دیگر نتیجه همین بن‌بست راهبردی است.

به نظر می‌رسد آمریکا با وجود بن‌بست راهبردی به دنبال یک تنش مدیریت‌شده است، چه زمانی به این وضعیت خاتمه می‌دهد؟

من یک طرح فکر شده و روشنی در آن طرف نمی‌بینم. آمریکا ناچار بود کنترل تنگه هرمز را به دست گیرد تا لاین جنوبی را باز کند و سپس اهرم راهبردی ایران یعنی تنگه هرمز را از کار بیندازد تا ایران نتواند از امتیاز آن در مذاکرات استفاده کند یا اگر خواست بجنگد دیگر نتواند به آمریکا فشار وارد کند، اما ایران امکان و اجازه این کار را به آمریکا نداد و آنها هم نمی‌تواند این وضعیت را بدون پاسخ نظامی رها کنند؛ چون قدرت برتر هستند و این برتری بیشتر به علت قدرت نظامی است.

آمریکا می‌خواهد ایران را از کنترل تنگه هرمز منصرف کند یا تنش داخلی ایجاد کند

بنابراین آمریکا سلسله واکنش‌هایی را در پیش می‌گیرد تا بتواند مناقشه را تعدیل کند یا ایران را از کنترل تنگه هرمز منصرف کند یا اینکه فشاری به فضای اجتماعی ایران ایجاد کند تا تنش داخلی شکل بگیرد. برخی نیز می‌گویند آمریکایی‌ها دنبال مقدمات حمله زمینی بودند و البته تمام این موارد گمانه‌زنی است، اما احساس نمی‌کنم پای یک ایده کار شده در میان باشد.

آیا دوباره تجربه‌ای مانند جنگ ۴۰ روزه خواهیم داشت؟

سه سناریو قابل تصور است؛ سناریو اول این است که با تفاهم‌نامه یا بدون آن، جنگ به پایان برسد و دیگر در معرض جنگ جدیدی نباشیم. سناریوی دوم این است که جنگ شکل بگیرد و استمرار پیدا کند؛ ولو اینکه مقطعی باشد یعنی یک دوره جنگ رها شود و دوباره از سر گرفته شود. در نهایت سناریوی سوم این است که ایران را در آستانه جنگ نگه دارند و سایه آن را بر سر کشور حفظ کنند حتی اگر جنگ هم اتفاق نیفتد. البته سناریوی دوم و سوم قوی‌تر است و امکان تفاهم پایدار که حداقلی از حقوق ایران در آن دیده شود - دست‌کم در دوره ترامپ - وجود ندارد.

کاراکتر ترامپ هم در این قضیه دخیل است؟

کاراکتر ترامپ و شرایطی که وی به لحاظ ساختاری در آن قرار دارد هر دو موثر هستند؛ بنابراین من امکان تفاهم پایدار که حداقل حقوق ایران در آن لحاظ شده باشد را نمی‌بینم. ولی آن دو مورد دیگر، یعنی یا جنگ چه به‌صورت مستمر و چه به شکل ادواری یا دست‌کم حفظ سایه جنگ، حداقل در افق دو ساله فراهم نیست.

منبع: ایرنا

گزارش خطا

ارسال نظر
captcha