یک دیپلمات بازنشسته، با اشاره به فشارهای سیاسی، امنیتی و جنگی علیه ایران گفت: وزارت امور خارجه با وجود پروندههای باز و مشکلات ساختاری، با «مدیریت تنش و یارگیری» توانست از یکی از دشوارترین مقاطع سیاست خارجی کشور عبور کند.
دولت چهاردهم به ریاست مسعود پزشکیان در حالی نخستین سال فعالیت خود را پشت سر گذاشت که سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در یکی از پیچیدهترین و پرتنشترین مقاطع چند دهه اخیر قرار داشت. این پیچیدگی هم به دلیل برخی مسائل داخلی و هم جنگ تحمیل شده بر ایران، سبب شد که به تعبیر «نصرت الله تاجیک» ایران فرصتی برای طراحی در سیاست خارجی خود نداشته باشد.
با این همه و به گفته این دیپلمات بازنشسته مدیریت تنش، یارگیری دیپلماتیک، جلوگیری از شکلگیری اجماع علیه ایران و تلاش برای حفظ روابط با کشورهای منطقه، در کنار مواجه با پیامدهای جنگ و تحولات امنیتی، بخش مهمی از مسئولیت دستگاه دیپلماسی در این دوره بود. وزارت خارجه در شرایطی که با مشکلات ساختاری، پروندههای باز و محدودیتهای متعدد مواجه بود، توانست با بالا نگاه داشتن پرچم دیپلماسی، استفاده از ظرفیتهای جدید بازدارندگی و یارگیری در عرصه بینالمللی، از یکی از دشوارترین مقاطع سیاست خارجی کشور عبور کند. متن کامل گفتوگوی ایرنا با این تحلیلگر مسائل بینالملل به شرح زیر است.
هم مردم و هم دولت از شهریور سال گذشته تاکنون، شرایط بسیار سخت و جنگی تمام عیار را تجربه کردند. در این میان دستگاه وزارت امور خارجه تلاش کرد تا ابتدا مانع این جنگ شود و سپس برای پایان دادن به آن، به میدان آمد. اگر بخواهیم عملکرد دستگاه دیپلماسی را در این یکسال و در دو مقطع شهریور تا اسفند سال گذشته و نیز اسفند تا امروز بررسی کنیم، چه نقاط ضعف و قوتی را میتوان با توجه به مجموع ممکنات و مقدورات برشمرد؟
در نظر داشته باشید که درباره دورهای صحبت میکنیم که دو شاخصه اصلی دارد؛ نخست، تکانهای در جهان و در سطح بینالمللی برای جابهجایی قدرتها، یارگیری، بلوکبندی و تاسیس دوران جدید اتفاق افتاده است که ایران نیز به دلیل نقش و اهرمهایش در خاورمیانه، همکاری نظامی ایران و روسیه، تأثیرات آن بر جنگ روسیه و اوکراین و دلایل و اهداف دیگر، موضوع این تغییر قرار گرفته است.
تاکید بر دیپلماسی، تاکید بر خرد نهادینهشده در تمدن ایرانی بود که باعث وحدت ایرانیان در فردای ۱۰ اسفند شد؛ موضوعی که دشمن برای آن برنامهریزی کرده بود. دیپلماسی در داخل، با آشتی با مردم و نرنجاندن بیشتر آنان و دیپلماسی در خارج، با مدیریت تنش و یارگیری دنبال شد.دوم اینکه تاریخ ایران پس از جنگ جهانی دوم، در هیچ حکومت و دولتی شاهد چنین دورانی نبوده است. با این حال، در شرایطی که نهتنها دولت، بلکه حکومت نیز در این یک سال زیر شدیدترین فشارهای سیاسی، اجتماعی و امنیتی قرار داشته است، دولت چهاردهم، به دلایلی که در طول مصاحبه برمیشمارم و با توجه به بافت سیاست و حکومت و توازن نیروهای داخلی، نگذاشت پرچم دیپلماسی بر زمین بیفتد و نسبتاً خوب ظاهر شد. تاکید بر دیپلماسی، تاکید بر خرد نهادینهشده در تمدن ایرانی بود که باعث وحدت ایرانیان در فردای ۱۰ اسفند شد؛ موضوعی که دشمن برای آن برنامهریزی کرده بود. دیپلماسی در داخل، با آشتی با مردم و نرنجاندن بیشتر آنان و دیپلماسی در خارج، با مدیریت تنش و یارگیری دنبال شد.
در این میان، چون وزن عامل و سیاست خارجی در رقم زدن این شرایط حداکثری بوده است، سیاست خارجی کشور و وزارت امور خارجه بهعنوان دستگاه عامل، نقش و بار مسئولیتی بیشتری را تحمل کرده است. از زوایای متعددی میتوان به این موضوع نگریست، اما من ترجیح میدهم از زاویه چگونگی فعالیتهای این وزارتخانه، از منظر مدیریت تنش و تأثیر کاهش آن بر امنیت ملی کشور، به سوالات شما پاسخ بدهم.
متاسفانه دولت چهاردهم در حوزه تعاملات و تنظیمات خارجی کشور، در چند موضوع، ناخواسته وارث موضوعات باز و باقیمانده در سیاست داخلی و خارجی از دوران دولتهای نهم، دوازدهم و سیزدهم بود که تقریباً نیمهکاره باقی مانده بود. در سیاست داخلی، کاهش انسجام داخلی در چند سال اخیر و در سیاست خارجی، سه موضوع خاورمیانه، هستهای و جنگ روسیه و اوکراین از جمله این موارد بودند. از نخستین روز، با ترور و به شهادت رساندن اسماعیل هنیه توسط اسرائیل، دولت به نوعی گرفتار موضوعات امنیتی در سیاست خارجی شد و تقریباً میتوان گفت که چندان فرصت برنامهریزی نداشت و بیشتر به دنبال حوادث کشیده شد.
بنابراین، به عقیده من، بحث خاورمیانه و برخی وجوه سیاست خاورمیانهای ایران، دولت چهاردهم را بیشتر به دنبال خود کشید؛ موضوعی که شاید یا بهخوبی مورد توجه و ریشهیابی قرار نگرفت یا فرصت بازیابی و برنامهریزی برای آن فراهم نشد. معمولاً سیاست خارجی، از نظر تقسیمبندیهایی که برای بررسی راحتتر انجام میشود، یا امنیتمحور است یا توسعهمحور. البته این دو با یکدیگر تضادی ندارند اما بستگی دارد که کدامیک را در اولویت قرار دهیم و منابع خود را به کدام بخش تخصیص دهیم.
در چنین وضعیتی، دولت چهاردهم، علیرغم وعدههایش، فرصت نکرد دست به طراحی بزند و سیاست خارجی ایران در حال حاضر یک سیاست امنیتمحور است و بیشتر به دنبال اقداماتی است که تأمین حداکثری امنیت ایران را محقق کند. از این رو، عامل اقتصادی نیز همچون دولتهای گذشته در درجه دوم اهمیت قرار گرفت و در یک اقتصاد ضعیف و زیر فشار تحریمهای چندینساله، رمقی برای دولت باقی نمانده است که بتواند دست به طراحی و ریسکهای بزرگ بزند.
بنابراین، علاوه بر تأثیر کاهش انسجام داخلی، ضعیف و نحیف بودن قدرت اقتصادی کشور نیز از جمله عواملی است که قدرت مانور سیاست خارجی و وزارت امور خارجه را برای تأمین اهداف و منافع ملی متأثر میکند. در کنار این وضعیت تحمیلی، ما در مقطع شروع دولت چهاردهم در چند موضوع اساسی کشور با پروندههای باز مواجه بودیم. نخست، همین موضوع خاورمیانه بود. به نوعی میتوان گفت ماجرای اکتبر ۲۰۲۳ که در غزه و سپس در سایر کشورها، یعنی لبنان و سوریه، اتفاق افتاد، در حقیقت آسیب جدی به سیاست خارجی ایران وارد و اهرم بازدارندگی ایران را تضعیف کرد.
در کنار این، موضوعات باز دیگری نیز داشتیم. ما از دولت دوازدهم، متأسفانه، موضوع مذاکرات هستهای را با یک نظریهپردازی آزمودهنشده و صرفاً بدون در نظر گرفتن تحولات آینده و شاید برای برخی مصارف داخلی و جناحی باز نگه داشتیم؛ در حالی که تقریباً میتوان گفت از نظر سازوکار مذاکراتی و همچنین سازوکار تصمیمات داخلی، به این جمعبندی رسیده شده بود که میتوانستند این پرونده را، حداقل برای مقطعی، در دولت دموکراتهای آمریکا و در اواخر ریاستجمهوری جو بایدن به نتیجه برسانند. متأسفانه دولت سیزدهم، علیرغم اینکه میخواست (مخصوصاً اینطور که گفته میشود شخص آقای رئیسی میخواست) با تفاهم با آمریکا و آژانس این موضوع را فیصله دهد اما باز با این تلقی که باید امتیاز بیشتری بگیرند و چیزی بیش از برجام در دست داشته باشند، کل موضوع منتفی شد. بعداً نیز، طبیعتاً، با تغییر دولت دموکراتها و روی کار آمدن جمهوریخواهان و ریاستجمهوری دوم ترامپ، آن موضوع نیز به نوعی منتفی شد.
موضوع سوم نیز جنگ اوکراین بود. در این مقطع، ما با سه موضوع باز بینالمللی روبهرو بودیم که حلوفصل آنها در سطح ملی و منطقهای نبود و شاهد تأثیر موارد اساسی باقیمانده از دولتهای قبل بر اجرای سیاست خارجی و مشکلات داخلی، بهویژه مشکلات اقتصادی، بودیم.
بیشتر تلاش سیاست خارجی بر یارگیری و کنترل و مدیریت اوضاع بود
سیاست خارجی دولت چهاردهم در مواجهه با بحرانهای یک سال گذشته، بهویژه جنگ ۱۲روزه و جنگ رمضان، چه مسیری را طی کرد و وزارت امور خارجه چگونه از دیپلماسی برای مدیریت بحران و تأمین امنیت ملی استفاده کرد؟
در این اوضاع، یک سال بعد از تشکیل دولت چهاردهم در مردادماه ۱۴۰۳، تحولات ابتدایی سال ۱۴۰۴ به جایی رسید که ما به جنگ اول ایران با اسرائیل و با حمایت آمریکا، یعنی جنگی که ۱۲ روز در خرداد و تیر ۱۴۰۴ به طول انجامید، رسیدیم. بازماندن بحث انسجام آسیبدیده داخلی، موضوع هستهای و موضوع خاورمیانه (به دلیل آسیبی که به اهرمهای بازدارندگی ایران وارد شده بود) برآیند این سه مؤلفه سبب شد که برای نخستین بار، اسرائیل و آمریکا دستشان برای اقدام علیه ایران باز شود و این جنگ ۱۲روزه صورت پذیرد. در این مقطع، یعنی از شهریور گذشته تا اسفند، بیشتر تلاش سیاست خارجی بر یارگیری و کنترل و مدیریت اوضاع بود و هنوز وارد فضای اسفند، که به نوعی میتوان گفت جنگ وجودی بود، نشده بودیم.
با خوش درخشیدن نیروهای نظامی و از همه مهمتر ایستادگی مردم پای ایران، فضای جدیدی به وجود آمد و در حقیقت، اهتزاز پرچم دیپلماسی و خردمندی ناشی از آن، یک اهرم بازدارندگی جدید برای ایران خلق کرد. وزارت امور خارجه توانست با استفاده از این فضا، قدرت مانور بیشتری پیدا کند.در مجموع، سیاست خارجی ما در این یک سال، سه جنگ را از سر گذراند. جنگ اول، جنگ ۱۲روزه بود. جنگ دوم، یک اعتراض مدنی به شرایط اقتصادی کشور و تبعات اجرای نادرست حذف ارز ترجیحی در دیماه ۱۴۰۴ بود که متأسفانه بهخوبی مدیریت نشد اما از همین بستر، دشمن استفاده کرد و با توزیع اسلحه در ایران، آن را به خشونت کشاند. در اوج آن، در ۱۸ و ۱۹ دیماه، متأسفانه اتفاقاتی افتاد که به کاهش بیشتر انسجام ملی منجر شد. جنگ سوم نیز جنگ رمضان بود که ۴۰ روز به طول انجامید.
سیاست خارجی زمانی بهترین حاصل را خواهد داشت که اولاً انسجام داخلی حداکثری باشد و ثانیاً ماشین سیاست خارجی بیش از ظرفیت خود به آن بار تحمیل نشده باشد. در دولت چهاردهم، این دو موضوع کاملاً برعکس بود؛ یعنی هم انسجام داخلی آسیب دیده بود و هم باز بودن مسائل اساسی سیاست خارجی کشور، بار زیادی بر آن تحمیل کرده بود. بهویژه موضوعاتی که حلوفصل آنها در اختیار وزارت امور خارجه نبود، اما این وزارتخانه باید تبعات آن را مدیریت و تحمل میکرد. از جمله سلسله حوادثی که از چند سال پیش در ایران اتفاق افتاد و بهتدریج با تحولاتی در عرصه سیاسی و اجتماعی ایران مواجه شدیم؛ به جای حل مسائل و مشکلات داخلی و خارجی و اینکه بتوانیم یک سیاست خارجی درونزا، مثبت و متوازن داشته باشیم، سیاست خارجی که با طراحی، خلاقیت و نوآوری ابتکار عمل را در دست داشته باشد، به دلیل آسیبی که به مسائل داخلی کشور وارد شد یا به وجود آمد، سیاست خارجی نیز فاقد اهرمهای لازم بود تا بتواند بر مسائل داخلی، بهویژه مسائل اقتصادی و موضوعاتی که بر کاهش سطح امنیت ملی تأثیرگذار هستند، اثر بگذارد.
همین موضوع سبب شد که کشور فاقد آن انسجام داخلی لازم برای اجرای یک سیاست خارجی تأثیرگذار باشد و این مسئله موجب میشد که سیاست خارجی را نتوانیم بهخوبی مدیریت کنیم، به ابعاد مختلف آن بپردازیم و حتی از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی کشور استفاده کنیم. زیرا سیاست خارجی باید مجموعهای از اهرمها را در دست داشته باشد تا بتواند با استفاده از آنها، اهداف و تصمیماتی را که در کشور اتخاذ میشود، به منصه ظهور برساند. یکی از این ابعاد، استراتژی است که متأسفانه در استراتژی سیاست خارجی در این دوران، نه استراتژی ورود و نه استراتژی خروج بهدرستی شکل نگرفت.
بهطور مثال، به دلیل باز بودن بعضی از مسائل از سه دولت پیش، پیچیده شدن اوضاع و احوال سیاست داخلی و خارجی، وزارت امور خارجه نتوانست آن استراتژی لازم را طراحی و اجرا کند تا بتواند در قالب آن استراتژی، هم از اهرمهای باقیمانده استفاده کند و هم خود به خلق اهرم بازدارندگی بپردازد. به این موضوع باید مشکلاتی را که ما در کشورمان در اداره کشور داریم نیز اضافه کرد. ما بیشتر بهصورت بخشی عمل میکنیم؛ یعنی قدرت کار تیمی و بینبخشی ما کم است. از سوی دیگر، دستگاههای اجرایی فاقد آن پشتوانه تئوریک و نظری هستند.
ارتباط میان مؤسسات مطالعاتی و دانشگاهها با دستگاههای اجرایی نیز آنقدر قوی نیست که اولاً مطالعات و کار دانشگاهی جهتدار و هدفمند پیش برود و ثانیاً آنچه در بحثهای نخبگان و دستگاههای مطالعاتی کشور به وجود میآید، بتواند مورد استفاده دستگاههای اجرایی قرار گیرد و از آن، درسهای اجرایی یا اصول اجرایی استخراج و در اجرا به کار گرفته شود.
چون این اتفاق نمیافتد، متأسفانه دستگاههای اجرایی نیز ضعیف و نحیف هستند و نمیتوانند با پشتوانه تئوریک تصمیم بگیرند، تصمیمسازی کنند یا آیندهنگری و آیندهپژوهی داشته باشند. ما در این قسمت بسیار ضعیف هستیم. دستگاههای اجرایی ما که درگیر کارهای روزمره هستند، فرصت چنین کاری را ندارند. منابع لازم نیز متأسفانه به این موضوع اختصاص پیدا نمیکند. این منابع میتواند منابع پولی و مالی برای هزینه کردن در حوزه تحقیقات باشد و همچنین میتواند تخصیص وقت و امکانات سازمانها برای این باشد که بتوانیم از نتایج تحقیقات در دستگاههای اجرایی، میان تصمیمگیران و مدیران خود استفاده کنیم.
مجموعه این مسائل و مشکلاتی که گفتم، به عقیده من، مخصوصاً در مقطع اسفند، خود را بسیار نشان میداد. بنابراین شاید سیاست خارجی در این مقطع، همانطور که عرض کردم، بیشتر به دنبال حوادث کشیده میشد و شاید خیلی نتوان ادعا کرد که در آن سطح، مثلاً، گذار بوده است. به نظر من، چنین ادعایی شاید امکانپذیر نباشد. اما از مقطع اسفند به بعد، سیاست خارجی به دلیل حمله به رهبری و شهادت ایشان و همچنین شهادت بسیاری از فرماندهان و مسئولان، وارد مرحلهای کاملاً متفاوت شد.
در این مقطع، اساساً بحث دیگر یک بحث وجودی بود؛ زیرا با این اتفاق، دقیقاً مشخص شد که مسئله صرفاً اختلاف بر سر موضوع هستهای یا موارد دیگر نیست و بیشتر بحث بر سر تمامیت سرزمینی و تجزیه ایران است. ما در این دوران وارد یک سیاست خارجی جدید شدیم و طبعاً مأموریت وزارت امور خارجه نیز از موضوع مذاکرات هستهای یا مسائل دیگر، تغییر مسیر داد و به این سمت رفت که بتواند تبعات این جنگ وجودی را بر امنیت ملی به حداقل برساند.
در این دوره، بهویژه با خوش درخشیدن نیروهای نظامی و از همه مهمتر ایستادگی مردم پای ایران، فضای جدیدی به وجود آمد و در حقیقت، اهتزاز پرچم دیپلماسی و خردمندی ناشی از آن، یک اهرم بازدارندگی جدید برای ایران خلق کرد. وزارت امور خارجه توانست با استفاده از این فضا، قدرت مانور بیشتری پیدا کند. حجم فعالیتهای انسانی و سفرهای دیپلماتیک ورودی و خروجی، آماده کردن زمینه برای یارگیری و جلوگیری از قرار گرفتن کشورها در پشت سر آمریکا و اسرائیل، بیانگر حجم فعالیتها در این دوره است.
قدرت کار تیمی و بینبخشی در ایران کم است
مهمترین موانع ساختاری و داخلی در مسیر تحقق یک سیاست خارجی فعال و مبتنی بر ابتکار عمل چه بود و وزارت امور خارجه تا چه اندازه توانست از ظرفیتهای موجود استفاده کند؟
به دلیل همان مشکلات ساختاری و عارضی که در کشورداری وجود دارد، شاید باز هم نتوانستیم بهخوبی از این ظرفیت استفاده کنیم؛ ظرفیتی که دنیا به آن اذعان کرد و آن این بود که ایران در برابر دو قدرت هستهای توانست خود را از یک آسیب جدی نجات دهد. طرح این موضوع در ادبیات دنیا، خود یک امتیاز مثبت و یک قدرت بازدارندگی تعیینکننده بود اما میتوان گفت که با افتوخیز، تا حدی از این ظرفیت استفاده شد. البته موضوع و مشکل صرفاً به وزارت امور خارجه مربوط نمیشود و حتی شاید نتوانیم سیاست خارجی را تنها مسئول این بخش بدانیم. بلکه رویکرد اداره کشور، تعدد مراکز قدرت و نبود فرهنگ کار تیمی نیز در این مسئله مؤثر است.
سیاست خارجی توانست با استفاده از همین اهرم بازدارندگی جدیدی که اضافه شده بود و با توجه به اینکه دنیا به این باور رسیده بود که ایران توانسته است سرافرازانه در مقابل این دو قدرت هستهای بیرون بیاید، از این ظرفیت استفاده کند و قدرت بازدارندگی جدیدی ایجاد شود.چون کشور ما بهصورت حزبی اداره نمیشود و یک نظام اداری دارد. درست است که تفکیک قوا وجود دارد اما به دلیل همین تعدد و تداخلاتی که وجود دارد ممکن است هر بخش بهطور مستقل موفق عمل کند، اما چون توفیق و هماهنگی بینبخشی زیادی نداریم، در بعضی موارد چهبسا بخشها یکدیگر را نیز خنثی کنند. اینجاست که سیاست خارجی کار بسیار سختی داشت؛ زیرا هم اهرمهای کافی در اختیار ندارد، هم به دلیل تعدد مراکز قدرت با مشکلات ساختاری مواجه است و هم مشکلات عارضی دارد که بر اساس شرایط به وجود آمدهاند. مجموعه این عوامل اجازه نداده است که ما بتوانیم از توان حداکثری و ظرفیت حداکثری ایران، از پهنه ژئوپلیتیک و سابقه تاریخی کشور، بهراحتی استفاده کنیم.
با این حال، در مجموع، به دلیل همین عبور از بحران و ظرفیتی که در داخل فراهم شد و سیاست خارجی توانست از آن استفاده کند، توانستیم از طراحی که دشمن برای کشور از ۱۰ اسفند به بعد داشت، عبور کنیم. بر اساس این طراحی، با به شهادت رساندن رهبری و فرماندهان، قرار بود مردم به خیابانها بریزند و ایران با جنگ داخلی و تجزیه مواجه شود. اما با سلسله اقداماتی که در داخل کشور و در حوزه سیاست خارجی انجام شد، از این نقطه بحرانی عبور کردیم.
کشور و مردم از این جنگ سرافراز بیرون آمدند و این دستاورد سبب افزایش اهرمهای بازدارندگی شد
جنگ چهل روزه، از بزرگترین آزمونهای وزارت خارجه دستکم در دو دهه گذشته بود، در مدیریت این دوران؛ دستگاه دیپلماسی تلاش کرد با وجود تمام درگیریها با کشورهای منطقه شرایط را تا حد امکان مدیریت کند؛ از دیدگاه حضرتعالی تعامل با همسایگان و منطقه تا چه میزان موفقیت آمیز بود؟
در این مرحله، یعنی در مقطع ۹ اسفند ۱۴۰۴، وارد یک جنگ وجودی شدیم؛ جنگی که دشمن برای فروپاشی حکومت طراحی کرده بود، حتی به قیمت تجزیه ایران و ایجاد درگیری داخلی؛ همان اتفاقاتی که در سوریه و لیبی رخ داده بود. آمریکا و اسرائیل از یک سو درباره چگونگی رفتار مردم ایران دچار اشتباه محاسباتی شدند و از سوی دیگر برآورد نکرده بودند که ایران با این حجم از قدرت تهاجمی (چه از نظر کمیت و چه کیفیت) با آنها مقابله کند. کشور و مردم از این جنگ سرافراز بیرون آمدند و این دستاوردی بود که سبب افزایش اهرمهای بازدارندگی و بالا ماندن پرچم دیپلماسی ایرانی شد. با این همه اما واقعیتی هم وجود دارد که به مشکلات ساختاری سیاست خارجی ایران بازمیگردد.
وقتی خطوط قرمز (در هر زمینهای از مذاکرات گرفته تا فعالیتهای دیپلماتیک) تعیین میشود، نوعی استراتژی خاص خود را میطلبد. این خطوط قرمز میتواند به موانعی برای طراحی یک استراتژی درست تبدیل شود. برای مثال، تصمیم گرفته میشود که مذاکرات مستقیم نباشد. من به محتوای این تصمیم یا ماهیت آن نگاه نمیکنم؛ صرفاً شکل آن را توضیح میدهم. این تصمیم، به هر حال، یکسری انتخابها و سناریوها را از روی میز دیپلماتها و سیاستمداران برمیدارد. استراتژی واقعا تعیینکننده است و تصویری به افراد میدهد که همه بتوانند رفتار و اقدامات خود را در چارچوب آن تنظیم کنند.
ولی خوشبختانه به دلیل این خوش درخشیدنها، یک قدرت جدید تولید شد. این قدرت کمککننده بود اما وقتی به واقعیات روی زمین، مخصوصاً در جنبههای عملیاتی، برمیگردیم، میبینیم که آمریکا از نظر امکانات و حضور نظامی به ویژه در تنگه هرمز دست باز را داشت و بهراحتی میتوانست هر ضربهای را که میخواست وارد کند. اما ایران برای عکسالعمل، انتخابهای محدودی داشت مانند حمله به پایگاههای آمریکا در منطقه. به غیر از بحث دیپلماتیک، تنها چیزی که در دسترس امکانات کنونی ایران بود، همین بود که البته حمله به این پایگاهها، خود یکسری تنشها را در سیاست خارجی کشور ایجاد میکند.
یعنی از یک طرف، ما ناچاریم عکسالعمل نشان دهیم تا هم به اهداف خود برسیم، هم دشمن را از حمله به کشورمان منصرف کنیم؛ اما از طرف دیگر این اقدام به نوعی روابط ما با کشورهای حاشیه جنوبی آبراه را تحت تأثیر قرار میدهد. اینجا کار سیاست خارجی بسیار حساس میشود که به جز نقش آفرینی دیپلماتیک راهی نمی ماند. اگرچه طبق حقوق بینالملل، وقتی یک کشور به کشور دیگری اجازه ایجاد پایگاه نظامی میدهد، در حقیقت آن بخش دیگر جزو حاکمیت سرزمینی کشور میزبان محسوب نمیشود و بنابراین، آنها نمیتوانند از این جهت گلهمند باشند؛ شاید حداقل از جهت حقوقی چنین باشد. اما از جهت سیاسی، تخریب روابط و همچنین نیرویی که لازم است برای تبیین این مسئله و عبور از این دوران صرف شود، این مسئله کار دیپلماتیک و سیاست خارجی را بسیار سخت و سنگین میکند.
من در مجموع فکر میکنم وزارت امور خارجه نسبتاً خوب از این مرحله بیرون آمده است. سیاست خارجی توانست با استفاده از همین اهرم بازدارندگی جدیدی که اضافه شده بود و با توجه به اینکه دنیا به این باور رسیده بود که ایران توانسته است سرافرازانه در مقابل این دو قدرت هستهای بیرون بیاید، از این ظرفیت استفاده کند و قدرت بازدارندگی جدیدی ایجاد شود. دولت نیز با استفاده از این قدرت توانست روابط خود را با کشورهای حاشیه جنوبی آبراه، همچنان تنظیمشده و مدیریتشده حفظ کند. در مورد بعضی کشورها، مثلاً عربستان و قطر، این مسئله مدیریت شد اما با کشورهای دیگری مانند کویت و بحرین نیز این وضعیت به خوبی پیش نرفت.
با این حال، نمیتوان این موارد را، کمکاری یا کوتاهی سیاست خارجی دانست؛ زیرا ما در یک وضعیت متناقض و پارادوکسیکال قرار داشتیم. نه میتوانستیم پاسخ ندهیم و نه حالا که پاسخ دادهایم، میتوانیم از آن پشیمان باشیم. این طبیعت کار است. مشکل آنهاست که در حقیقت کنترلی بر آن بخش از سرزمین خود ندارند. حمله به پایگاههای آمریکایی، در رسیدن به آن تفاهم اسلامآباد بسیار تأثیرگذار بود.
توفیق وزارت خارجه در یارگیری به نفع ایران و جلوگیری از اجماعسازی به نفع آمریکا، کم نبود
مهمترین دستاورد وزارت امور خارجه به عنوان مجری تصمیمات در یک سال گذشته را میتوان تفاهم اسلامآباد دانست که در پی پایان دادن به جنگ بود؛ این تفاهم و رویکردی که در دستگاه دیپلماسی منجر به امضای آن شد را چگونه ارزیابی میکنید؟
درست است که وزارت امور خارجه، مجری تصمیمات خارجی است اما این کف مسئولیت این نهاد است و یک سقفی هم، از نظر کارکرد، اهداف و مأموریت در ساختار دولت یا حکومت وجود دارد. این سقف به این صورت است که وزارت امور خارجه، علاوه بر اینکه مجری تصمیمات است، در گردآوری اطلاعات، تصمیمسازی و سپس نحوه اجرا نیز نقش مهم و تعیین کننده ای نیز دارد. در همین چارچوب، اینکه مجری چه کسی باشد و با چه رویکردی عمل کند، بسیار مهم است.
به عقیده من، وزارت امور خارجه در همین قضیه تفاهم اسلامآباد و در میان میانجیگریهای متعدد، با شناخت درست از ظرفیت پاکستان، دخیل کردن مصر با آن سابقه که حاضر به نزدیکی به ایران نبود توانست آن تفاهمنامهای را که اکثریت مفاد آن به نفع ایران بود، به دست بیاورد. این، موفقیت خوبی بود. میزان توفیق سیاست خارجی کشور و وزارت امور خارجه در یارگیری به نفع ایران و جلوگیری از اجماع سازی به نفع آمریکا کم نبود.
نقطه ضعفی که میتوان به آن اشاره کرد عدم تبدیل این خوش درخشیدن نظامیها و ایستادگی مردم پای ایران به دستاورد سیاسی برای بهبودی اقتصاد و وضعیت مردم است که شاید تنها به وزارت امور خارجه برنگردد. بلکه دولت و حکومت و نهادهای وابسته باید جدیت بیشتری به خرج بدهند تا این دستاوردها و خوش درخشیدنها و اهرمهای بازدارندگی تولید شده در سایه مدیریت تنش به دستاوردی ملموس تبدیل بشود که مردم بیشتر دلگرم و پشت حکومت قرار بگیرند.