پرونده ایران برای ترامپ از مناقشهای خارجی فراتر رفته و به محک اعتبار قدرت آمریکا تبدیل شده است. هر بار که او با خشونت پیش میآید و بعدتر با محاسبهگری عقب مینشیند، تهران شناخت دقیقتری از ضعف و محدودیت واشنگتن به دست میآورد.
فرارو نوشت: در ساحت سیاست، صدای بلند لزوماً نشانه قوت نیست. گاه فریاد رساتر، تردید نهفته را آشکارتر میسازد. رفتار ترامپ در قبال ایران بهتدریج چنین حالتی گرفته است. تهدیدهای پربسامد او، پیش از آنکه ایران را بترساند، اعتبار تخویف را میفرساید. رئیس ایالات متحده بارها ضربالاجل تعیین کرده، فضا را تا آستانه حمله پیش برده و در هنگامه عمل، عقبنشینی را برگزیده است. این رفتار بیش از نوسانی مقطعی، به عادتی رفتاری با ویژگی تندی در گفتار و احتیاط در عمل بدل شده است. عادتی که با تکرار، مزیت ابهام راهبردی خود را از دست میدهد.
ماجرا به شخصیت ترامپ محدود نیست و به نگرش او بازمیگردد. او جهان را از دریچه معامله میبیند و ارعاب را ابزاری برای چانهزنی میپندارد. ابهام در دستگاه فکری او، بخشی از سازوکار اعمال فشار است و نباید آن را با آشفتگی ذهنی یا نقص ادراکی اشتباه گرفت. اگرچه نیاز به ستایش، لذتجویی آنی و خصلت خودکامه در شخصیت او نیز حضوری پررنگ دارد.
ترامپ از رسانه برای تولید تصویر قاطع بهره میگیرد تا موازنه روانی را به سود خود برگرداند. بدان امید که حریف از راهبرد نهایی اطمینان نیابد و بدترین سناریو را فرض کند. هرگاه ناچار به عقبنشینی هم شود، روایت را چنان بازآرایی میکند که گویی مدارا کرده یا امتیازی ستانده است. این الگو شاید در معاملههای تجاری کارآمد باشد، اما در سیاست بینالملل و موازنه قوا -بهویژه در برابر ایران- بارها نتیجهای معکوس داشته است.
موضوع جمهوری اسلامی، همتای هیچ پروندهای برای کاخ سفید نیست که بتوان آن را با خطابههای آتشین و تصویرسازی رسانهای مدیریت کرد. باری تجربه نشان داد که جنگ با ایران را نمیتوان در بستهبندی تبلیغاتی به افکار عمومی حقنه کرد. منازعهای که بر لایههای پیوستهی بازار انرژی، امنیت منطقه، لجستیک، نگرش درونی آمریکا و مناسبات متحدان واشنگتن، قابلیت اثرگذاری دارد.
درگیری در خلیج فارس، بیدرنگ اثر خود را در بازار انرژی نشان میدهد؛ با جهش بهای نفت، تلاطم بورسها و فشار بر زنجیره تأمین. برای رئیسجمهوری که موفقیت خود را با شاخصهای اقتصادی میسنجد و از تورم هراس دارد، چنین ریسکی ناچیز نیست. جنگی که بهجای پوستر اقتدار، کاریکاتوری از آسیبپذیری آمریکا را به نمایش میگذارد، میتواند اقتصاد این کشور را در معرض موج تازهای از فشار تورمی قرار دهد.
چالش دیگر به حافظه جمعی آمریکا بازمیگردد. جنگهای پرهزینه در عراق و افغانستان، تجربههایی فرساینده بودند که از ذهن جامعه آمریکایی پاک نشدهاند. مردم این کشور آمادگی ذهنی جنگ طولانی دیگری در خاورمیانه را ندارند، حتی اگر در قالب عملیات محدود روایت شود. ترامپ نیز سالها از همین خستگی اجتماعی، سرمایهای انتخاباتی ساخت و با وعده پایانبخشی به ماجراجویی خارجی، رأیدهندگان را به خود جلب کرد. اکنون همان پیشینه، آزادی عمل او را محدود کرده است. کسی که با نقد جنگ به قدرت میرسد، امکان آسانی برای آغاز جنگ تازه نخواهد داشت.
ایران نیز در رویارویی مستقیم، رفتاری غیرقابل پیشبینی با الگوهای رایج نشان داده است. هر هجوم تازه، زنجیرهای از واکنش ایران را فعال میکند که زمان، جغرافیا و سقف هزینه مشخصی ندارد. در همین مرحله است که فاصله تهدید کلامی و واقعیت میدانی، پدیدار میشود.
شکاف میان متحدان آمریکا نیز قابل چشمپوشی نیست. پایتختهای اروپایی دیگر آن همراهان همیشگی واشنگتن در بحرانهای خاورمیانه نیستند و بسیاری از دولتهای عربی نیز، با وجود اختلافهای خود با ایران، الزاماً خواهان جنگ فراگیر نیستند. چنین جنگی برای آنها میتواند بیثباتی داخلی، آسیبپذیری زیرساختها، اختلال در صادرات انرژی و سرایت بحران به درون مرزهایشان را به دنبال داشته باشد. واشنگتن در سطح سیاسی، اطلاعاتی و رسانهای همراهان زیادی دارد، اما تبدیل این همگرایی به مشارکت عملگرا در جنگ منطقهای، دشوارتر از گذشته است.
ابهام تا زمانی کارآمد است که استثنا باشد، نه عادت. تهدید نیز مادامی اثر دارد که اجرای آن باورپذیر باشد. اگر ضربالاجل بارها تکرار شود و هر بار در لحظه آخر به تعویق یا تعدیل افتد، اعتبار خود را از دست میدهد. مخاطب میآموزد که هر هشداری الزاماً پشتوانه عملیاتی ندارد. در سیاست بینالملل، توان نظامی بهتنهایی کافی نیست؛ اعتبار و انسجام اراده نیز بخشی از مؤلفه قدرت تلقی میشود. سرمایهای که با تکرار بینتیجه هدر میرود.
رفتار ترامپ در قبال ایران بر لبه همین فرسایش میایستد. او میکوشد با تکیه بر ابهام، فشار را افزایش دهد؛ بیآنکه هزینه بحران را بپردازد. میخواهد تصویر رئیسجمهوری قاطع را حفظ کند، اما واقعیتهای سخت، او را به احتیاط مکرر وامیدارد. حاصل، سیاستی است که در گفتار آتشین است و در لحظه تصمیم، محافظهکار.
از فاصله دور، این روش به بازی ماهرانه با آستانه تابآوری عصبی حریف میماند و از نزدیک، اما به فاصلهای رو به گسترش میان ادعا و استطاعت. اگر هشدارها پیدرپی اوج گیرند و تصمیمها به تواتر عقب بنشینند، افراد بیشتری قادر به دیدن این شکاف خواهند بود. در این موقعیت، ابهام دیگر فضیلت راهبردی تلقی نمیشود و به پردهای نازک شباهت مییابد که چیزی را نمیپوشاند.
پرونده ایران برای ترامپ از مناقشهای خارجی فراتر رفته و به محک اعتبار قدرت آمریکا تبدیل شده است. هر بار که او با خشونت پیش میآید و بعدتر با محاسبهگری عقب مینشیند، تهران شناخت دقیقتری از ضعف و محدودیت واشنگتن به دست میآورد. این شناخت، خود نوعی سرمایه راهبردی است؛ زیرا نشان میدهد چه زمانی باید تهدید را جدی گرفت و کجا باید با صبوری پیشه کرد. تکرار لفاظی، دستکم این مزیت را دارد که گوش دیپلماتها و فرماندهان ما را با ضربآهنگ ارعاب دشمن آمریکایی کوکتر کند.