یک روزنامه نوشت: اگر موازنه وحشت میان ایران و امریکا از طریق تفاهمنامههای موقتی چون اسلامآباد و کانال دوحه به یک فرمول مهار دوجانبه برسد، تروییکا عملا به حاشیه رینگ رانده خواهد شد. واشنگتن و تهران ترجیح میدهند بدون واسطههای پر سر و صدا اما کماثر، خطوط سرخ یکدیگر را مدیریت کنند.
روزنامه اعتماد نوشت: چشمآبیهای مغرور مانند دوران استعمار در جهان روابط بینالملل تاثیرگذار نیستند. اروپا بزرگ است؛ اما فقط روی نقشههای جغرافیایی و این مرگ تدریجی یک رویا است. آنها در میان صدای بلند شیپورهای جنگ بین ایران و امریکا در دوردست ایستادند، اما امروز سهم میخواهند. ترامپ اروپا را تحقیر میکند و ایران هم حسابی روی بروکسل باز نکرده است.
تروییکای اروپایی (فرانسه، آلمان و بریتانیا) که روزگاری با پز عالی برجام، خود را کدخدای دیپلماسی خاورمیانه میدانستند، امروز در ساختار آنارشیک نظام بینالملل به بازیگرانی تقلیل یافتهاند که کارکردشان صرفا تنظیم سرعت سقوط یا صعود در پلههای تنش میان ایران و ایالاتمتحده است. آنها صرفا یک «کاتالیزور» در جنگ و صلح بین ایران و امریکا ایفای نقش میکنند.
اروپا میخواهد در پرونده ایران «پلیس بد» باشد. این رفتار، یک دکترین منسجم ژئوپلیتیک نیست؛ این سردرگمی استراتژیک در پلههای تنش است. اروپاییها در تله ساختاری سیستم گرفتار شدهاند. آنها هم از خشم و تحقیر هژمون (امریکا) میترسند و هم از قدرت تیز بازدارندگی متعارف تهران واهمه دارند. در این قمار جدید، واشنگتن و تهران مستقیما خطوط سرخ را با پهپاد و موشک ترسیم میکنند و قاره سبز، صرفا دود ناشی از این اصطکاک بزرگ را تماشا میکند.
برای درک رفتار اروپا، باید پوسته متحد اتحادیه را بشکافیم. واقعیت این است که چشم آبیها براساس منافع ملی و توانمندیهای خود رفتار میکنند، نه آرمانهای مشترک که در ساختار اروپا مدعی بودند. در پرونده ایران، تروییکا ملغمهای از بلندپروازی، ترس و وابستگی است.
بلندپروازی ناپلئونی با دستهای خالی
ماموریت اصلی هر دولتی در ساختار آنارشیک بینالمللی، «حفظ بقا و ارتقای پرستیژ» است. فرانسه در میان اعضای تروییکا، تنها کشوری است که دکترین سنتی خود (دیپلماسی گلایستی) را بر پایه «استقلال راهبردی از هژمون» و بازی در قامت یک قطب مستقل غربی تعریف کرده است. «امانوئل مکرون» با بازخوانی همین تز، تلاش میکند تا پرونده تنشهای ایران و امریکا را به ویترینی برای اثبات رهبری استراتژیک پاریس در قاره سبز تبدیل کند.
اما پارادوکس بزرگ دکترین فرانسه درست همینجا عیان میشود: شکاف عمیق میان «ادعای قدرت» و «واقعیت توانمندیها». امروز فرانسه مکرون با یک عقبگرد ژئوپلیتیک بیسابقه مواجه است. اخراج تحقیرآمیز و زنجیرهای ارتش فرانسه از حیاط خلوت سنتیاش در منطقه ساحل آفریقا (مالی، بورکینافاسو و نیجر) و جایگزینی آن با نفوذ سخت روسیه، ضربهای مرگبار به پرستیژ بینالمللی پاریس وارد کرد.
همزمان در داخل، مکرون با یک فلج سیاسی ناشی از پارلمان تکهتکه شده، دولتهای متزلزل و بحران بدهی کلان (بیش از ۱۱۴درصد از GDP) دست و پنجه نرم میکند. در چنین بستری، دستپاچگی فرانسه برای ورود به فاز «مینروبی داوطلبانه» و مدیریت امنیت در تنگه هرمز، یک راهبرد نظامی نیست؛ بلکه یک فرار رو به جلوی دیپلماتیک است. الیزه این روزها عجیب ادای ژنرال «دیگول» را درمیآورد. نکته اینجاست که جیب پاریس خالی است و کارت بازی کت آبیها رنگی ندارد.
مکرون در راهروی کاخ الیزه بیانیههای ناپلئونی صادر میکند و میخواهد ناخدا و پلیس تنگه هرمز باشد تا وزن دیپلماتیک فرانسه را به رخ بلوک غرب بکشد؛ اما یک واقعیت سخت واقعگرایانه را نادیده میگیرد: «تهران امنیت شاهرگ حیاتی خود را با ژستهای فانتزی و توخالی مکرون تاخت نمیزند.» برای کشوری که توان حفظ پایگاههای خود در نیجر و مالی را نداشته یا در جنگ روسیه دستهایش زیرساتور است؛ ادعای پاکسازی مینهای گریزپذیر در آبهای سرزمینی خلیجفارس، بیشتر شبیه به یک نمایش رسانهای برای فرار از بحرانهای عمیق داخلی است تا یک بازدارندگی واقعی روی زمین و همین پاشنه آشیل ژست مکرون است.
ژست سخت ژرمنی با محافظهکاری ترس
اگر دکترین فرانسه بر پایه «پرستیژ و استقلال» تعریف شده، دکترین آلمان در قبال بحرانهای بینالمللی و مشخصا پرونده ایران، بر مدار «رئالپولیتیک تجاری» و «رئالپولیتیک ترس» شالبندی شده است. برلین از زمان پایان جنگ جهانی دوم، امنیت سخت خود را تماما به چتر هستهای و نظامی ایالاتمتحده و ناتو دلیقیت (تفویض) کرده و در عوض، تمرکز خود را روی هژمونی اقتصادی در قاره سبز گذاشته است.
برای ژرمنها، خاورمیانه زمین بازی خودنمایی نظامی یا موازنه قوا نیست؛ بلکه منبع بحرانهای پیشبینیناپذیری است که میتواند امنیت انرژی و ثبات اقتصادی اروپا را به آتش بکشد. «فریدریش مرتس» صدراعظم آلمان، بیش از آنکه به فکر رهبری استراتژیک غربیها باشد، کابوس ترکشهای اقتصادی یک جنگ فراگیر میان ایران و امریکا را میبیند. انسداد شاهرگ انرژی در تنگه هرمز برای اقتصادی که پیش از این به دلیل قطع گاز روسیه آسیبهای ساختاری دیده، یک تیر خلاص محسوب میشود.
به همین دلیل، رفتار آلمان در قبال ایران همواره ماهیتی «دوگانه و ترسو» دارد: از یکسو در تریبونهای عمومی بروکسل با تحریمهای حقوقی و بیانیههای تند علیه تهران همسو میشود تا وفاداری خود به بلوک غرب و واشنگتن را اثبات کند؛ اما ازسوی دیگر، با هرگونه سناریوی نظامی عریان یا ماجراجویی مستقل (مانند طرحهای ائتلاف نظامی مکرون در خلیجفارس) به شدت مخالفت میکند. از منظر رئالیسم ساختاری، آلمان، چون فاقد ارتش متعارف پروجکتکننده (اعمال کننده قدرت در دوردست) است، از هرگونه اصطکاک باروت هراس دارد.
برلین همواره یک تاجر محافظهکار است که ماشین جنگیاش سالهاست در انبار ناتو خاک میخورد و زنگ میزند. ژرمنها استاد صدور بیانیههای اخلاقی و حقوقی در لابیهای شیک بروکسل هستند، اما وقتی بوی باروت از خلیجفارس بلند میشود، اولین کسانی هستند که به پناهگاه دیپلماسی میخزند. آلمان تمایلی به بازی با مین و موشک در هرمز ندارد؛ آنها ترجیح میدهند پشت سر امریکا سینه بزنند و هزینه امنیت را به دیگران واگذار کنند.
چاقوی تیز آنگلوساکسون
اگر فرانسه به دنبال پرستیژ است و آلمان در پی حفظ تجارت، بریتانیا در ساختار آنارشیک بینالمللی تکلیف خود را به کلی جدا کرده است. لندن پس از خروج از اتحادیه اروپا (برگزیت)، مانیفست ژئوپلیتیک خود را تحت عنوان «بریتانیای جهانی» بازتعریف کرد. این عنوان شیک، پوششی برای یک واقعیت عریان است: همگرایی ارگانیک، مطلق و تبعیت استراتژیک از دکترین امنیت کلان واشنگتن.
در دکترین لندن، امنیت بلوک غرب نه در «استقلال راهبردی» مکرون تعریف میشود و نه در «محافظهکاری تجاری» مرتس؛ بلکه در حفظ چتر هژمونی محور آنگلوساکسون (امریکا-بریتانیا) معنا پیدا میکند. نگاه بریتانیا به ایران و بحرانهای خلیجفارس، کاملا امنیتی، سخت و بدون رتوش دیپلماتیک است. لندن تندروترین ضلع تروییکاست. انگلیسیها برخلاف پاریس و برلین، هیچگاه به دنبال ایفای نقش مستقل میانجیگر نبودهاند. لندن کارکرد اصلی خود را بازی در نقش «متمم و کاتالیزور فشار» واشنگتن میدانند.
در قضیه ناوبری و تنشهای تنگه هرمز، بریتانیا از حضور نظامی و اعمال مهار سخت علیه تهران کاملا استقبال میکند، اما نه در قالب ساختارهای تحت رهبری اروپا یا ائتلافهای مستقل مکرون. لندن ترجیح میدهد ناوهای جنگی خود را مستقیما زیر چتر ائتلافهای امریکایی یا هماهنگ با سنتکام آرایش دهد. در واقع، لندن ماموریت دارد تا هرگونه ایده دفاعی مستقل اروپایی را در نطفه خفه کند تا هژمونی نظامی امریکا بر قاره سبز و خاورمیانه بیرقیب باقی بماند. لندن هنوز بوی استعمار پیر را میدهد، اما اینبار با لوله تفنگ و باروت امریکایی. بریتانیاییها در پرونده ایران، سالهاست که نقش «اسب تروآ» را در قاره سبز بازی میکنند.
لندن خوب میداند که دوران شاهنشاهی دریاها برای آنها تمام شده، پس به عنوان برادر کوچکتر هژمون، چاقوی تیز واشنگتن در منطقه میشود. وقتی مکرون از مینروبی داوطلبانه حرف میزند، بریتانیا زیرپوستی به او میخندد، چراکه انگلیسیها معتقدند در دریای پرتلاطم خلیجفارس، بدون اجازه ناخدا بزرگ (امریکا)، حتی یک قایق اروپایی هم نباید بادبان بکشد.
اعتراف تلخ
رفتار اروپا در پرونده ایران را باید جزیی از یک کل سیستمی درباره قاره سبز لحاظ کرد. برای درک دقیقتر آنچه در راهروهای تصمیمسازی بروکسل میگذرد، باید به سراغ مغزهای متفکر قاره سبز رفت. اندیشکدههای برجسته و جریانساز اروپا، به ویژه شورای روابط خارجی اروپا (ECFR)، در آخرین گزارشها و برآوردهای راهبردی خود (ژوئن ۲۰۲۶)، تعارفات دیپلماتیک را کنار گذاشته و به یک «واقعگرایی تلخ» درباره نقش تروییکا در تخاصم ایران و امریکا اعتراف کردهاند. تحلیل نخبگانی اندیشکدههای اروپایی بر سه محور کلیدی استوار است:
انزوای ساختاری در میز نهایی: تحلیلگران شورای روابط خارجی اروپا صراحتا هشدار میدهند که ساختار قدرت در بحرانهای سخت، ایده «میانجیگری اروپا» را پس میزند. مواضع متناقض و پرتبوتاب ۲۴ ساعت گذشته درباره مذاکرات فنی دوحه، اثبات این مدعاست. اندیشکدهها اشاره میکنند که وقتی کار به پلههای پایانی تنش (فرمول باروت یا معاهده) میرسد، تهران و واشنگتن مستقیما با یکدیگر شلیک یا چانهزنی میکنند و تروییکا عملا پشت درهای بسته جا میماند.
هراس از تله هرمز: بررسیهای انستیتوی مطالعات امنیتی اتحادیه اروپا نشان میدهد که اصرار مکرون بر ماموریتهای مستقل یا داوطلبانه نظامی در تنگه هرمز، یک ریسک محاسباتی خطرناک است. این اندیشکدهها معتقدند ارتشهای اروپایی توان پایداری در برابر دکترین «جنگ ناهمتراز» و پهپادی ایران را ندارند و هرگونه جرقه در هرمز، اروپا را به درون جنگی میکشاند که کنترل آن در دست واشنگتن است، نه بروکسل.
توصیه به مدلهای جایگزین: پیشنهاد مشخص این اندیشکدهها به سران تروییکا، عقبنشینی از ژستهای نظامی مستقل و حرکت به سمت فرمولهای بینابینی حقوقی و اقتصادی (مانند شبیهسازی مدل عمان و تنگه مالاکا برای مدیریت غیرنظامی ناوبری) است؛ فرمولی که بتواند بدون تحریک دندانهای بازدارندگی ایران، پرستیژ نیمبند اروپا را حفظ کند. اندیشکدههای اروپایی به وضوح فهمیدهاند که در شطرنج خونین خلیجفارس، بوق و کرنای دیپلماتیک بروکسل در برابر واقعیت باروت بیاثر است.
آنها میبینند که ترامپ و پزشکیان برای خط و نشان کشیدن نیازی به واسطهگری فرانسه ندارند و تروییکا اگر زیاد شلوغ کند، صرفا هزینههای یک محاسباتی اشتباه را پرداخت خواهد کرد. فراتر از همه اینها، ترامپ اصلا تمایلی به شراکت اروپا در پرونده ایران ندارد و نقش آنها را صرفا پیاده نظام در تقابل با تهران میداند.
نگاه بالا به پایین امریکا علیه اروپا
چالش تلخ برای اروپا و همگرایی با امریکا علیه ایران این است که هژمون نظام بینالملل متحدان خود را تا جایی بازی میدهد که در خدمت استراتژی کلانش باشند. قدرتها هر زمان که منافعش اقتضا کند، آنها را بدون دغدغه دور میزند. این دقیقا همان فرمولی است که کاخ سفید در قبال تروییکای اروپایی در پرونده ایران اجرا کرده است. امریکاییها همانطور که در پیمان آکوس (AUKUS) به راحتی قرارداد میلیارد دلاری فرانسه را دزدیدند و پاریس را تحقیر کردند، در پرونده ایران نیز اروپا را یک «پیادهنظام حقوقی» میدانند. واشنگتن از اروپا میخواهد که هزینه اقتصادی تحریمها را بپردازد و نقش کاتالیزور فشار را بازی کند؛ اما وقتی ترامپ اراده کند، بدون اطلاع متحدان اروپایی، ضربالاجل مذاکرات دوحه را تعیین میکند یا به مواضع ایران شلیک میکند.
پلیس بازی
پارادوکس رفتاری تروییکای اروپایی وضعیتی فرار از هزینههای یک جنگ متعارف است که همزمان اشتیاق مفرط برای پلیسبازی داوطلبانه در تنگه هرمز همراه میشود. این موقعیت، محصولی جز «شکاف عمیق میان ادعا و توانایی» در قاره سبز ندارد. نظام بینالملل با هیچ بازیگری شوخی ندارد و منطق بیرحم قدرت سخت را به رخ ویترین شیک بروکسل کشیده است. تروییکا در تله ساختاری سیستم گرفتار شده است؛ جایی که وزن ژئوپلیتیک آنها از «بازیگر تعیینکننده» به «کاتالیزور یا ضربهگیر» تقلیل یافته است.
اگر موازنه وحشت میان ایران و امریکا از طریق تفاهمنامههای موقتی، چون اسلامآباد و کانال دوحه به یک فرمول مهار دوجانبه برسد، تروییکا عملا به حاشیه رینگ رانده خواهد شد. واشنگتن و تهران ترجیح میدهند بدون واسطههای پر سر و صدا، اما کماثر، خطوط سرخ یکدیگر را مدیریت کنند. در این میان، پافشاری امانوئل مکرون بر ماموریتهای مستقل و داوطلبانه نظامی تحت عنوان افزایش ایمنی ناوبری، میتواند اروپا را به گوشت دم توپ در خلیجفارس تبدیل کند.